خرطوم » نوشته ها » موضوعات انشا برای کلاس هشتم / 4 انشا برای کلاس هشتم

موضوعات انشا برای کلاس هشتم / 4 انشا برای کلاس هشتم

 

انشا یک روز از کلاس:

روزی از روز ها بود که معلم ما وارد کلاس شد و بعد از کلی حرف زدن و مقدمه چینی که شمادیگر بزرگ شدید! و بچه های سال های پایین تر رفتار شما را می بینند و درس می گیریند، گفت: ما می خواهیم شما را به اردو خارج از شهر ببریم. ما کلی تحریک شدیم که بفهمیم به کجا می رویم و معلمان گفت که به شهر مقدس قم خواهیم رفت. بعد گفت که شما جز معدود کسانی هستید که در دبستان از تهران خارج می شوید!! تمام این حرف ها ما را به وجد می آورد و باعث می شد که ما تاروز موعد اردو لحظه شماری کنیم. سپس با دوستان به اردو شهر مقدس قم رفتیم. مطمئنم که همه ی ما سفرو اردو با دوستان را درک کردیم و می دانیم که چه حس و شور خاصی دارد.
در پایان این اردو وقتی که به مذرسه آمدیم و خانواده هایمان به ما زیارت قبولی گفتند من واقعا احساس کردم که بزرگ شدم و وارد دنیایی جدید یعنی ارتباط با خدای خودم شده ام و درک کردم که خدا مرا می بیند.

 

******************

خود را درون یک فضا پیما فرض کنید که روی ماه فرود آمده*

حواستان باشد شمارش معکوس شرع شد تا 56ثانیه دیگر سفرمان شروع می شود.این صدای رئیس ما  است که دارد تذکرات و بقیه مطالب را توضیح میدهد.چه صدای مهیبی احساس می کنم دارم از زمین کنده می شوم با سرعتی که تا به حال مانندش را ندیده بودم احساس عجیبی است زمین دارد ذره ذره کوچک می شود دیگر ابرها زیر پایم است چه تکانی، فکر می کنم از جو خارج شدیم از مرکز اعلام می شود که با موفقیت وارد مدار خود شدیم . کسی بامن حرف نمی زند من هم میل و علاقه ای ندارم که با کسی حرف بزنم چون آنقدر چیز های عجیب و مجهول است که دیگر کسی به فکر حرف زدن نمی افتد احساس می کنم مانند ذره ای از گرد و غبار هستم که در هوا معلق شده ام احساس عجیبی است ولی لذت بخش، این لذت را در هیچ فیلمی ندیده بودم دیگر زمین، زمین نیست بلکه همچون توپ پینگ پونگ است که انگار تا دلت خواست آن را می گیری و در  جیبت می گذاری وبرای همیشه از صحنه ی روزگار محوش می کنی در آن دور دست نقطه ای سفید می بینم  از زمین کوچک تر است ولی چنان برقی میزند که چشم نیز تمایل دارد این سفیدی را ببیند تا آن زمین رنگارنگ را گویی غرق در عالمی هستم که تابه حال حتی نتوانسته بودم تصورش کنم احساس حقارت می کنم که من با این همه ادعا وبه قول قدیمی ها دم و دستگاه در سیاره ای هستم که انگار نه انگار وجود دارد و بود ونبودش فرقی به حال این دنیا نمی کند خورشید جور دیگر می تابد گویی سر جنگ دارد در دلم میگویم چه شده، ای خورشید گله ای داری ؟جنگی داری؟ چرا چنین سوزانی؟ انگار دوست نداری ما را در نقطه ای خارج از قفسمان ببینی فضا در اینجا خیلی زیبا و در عین حال بی رحم به نظر می رسد با خود فکر می کنم اگر گم شوم تا کجا می توانم ادامه دهم اصلا پایانی هست یا هرچه ادامه دهم جز به بی پایانی نمیرسم تکان شدیدی خوردم چه تکانی بود  ترسیدم، یک لحظه فکر کردم افکارم  دارد به واقعیت تبدیل می شود می ترسم از این جهان بی انتها ،از این خورشید سوزان، از این حقارت نسبت به این دنیا، ناگهان در باز شد نمی دانستم چه کنم گویی می خواهم وارد دهان هیولایی شوم که مافوق تصور است در بالا سیاهی ترسناکی است ولی به روی این کره گویی رنگ شادی و امید ریختند سفید است همچون عروسی که خوشحال در این فضای بی کران یکه تاز میدان است ناگهان چیزی را زیر پایم حس  می کنم  که تا به حال بشر حتی فرصت دیدن آن از این فاصله را نداشته نمی دانم چه بکنم قدمی دیگر بردارم و چون کودکی خوشحال به این طرف و آن طرف بدوم یا بمانم و غرق در این همه سوال بی پاسخ باشم چیزی را دیدم که حسابی متعجبم کرد پرچم هایی را دیدم از انسان هایی شجاع که جرأت کردند به این جا پای  بگذارند خواستم قدمی بردارم ولی چیزی توجه ام را جلب کرد نزدیک بود پا روی آن بگذارم  چیزی که صاحبش  به خاطر آن تا اینجا  آمده بود جای پای کسی بود ولی نمی دانم مال چه کسی بود ولی نمیتوانم به خودم اجازه دهم روی این سمبل صبر و استقامت پای بگذارم چیزی درونم می گفت برو برو پرچم میهنت را بر این سیاره ی دست نخورده به رسم یادگار بر سطح سفیدش بکوب تا همیشه یادش باشد که میزبان چه کسی بوده ولی نمی توانم قبول کنم که سوغات و تحفه ای برای کسانی که در آن در  سیاره آبی هستند نبرم  دلم میخواهد تا می شود از این……نمیدانم اسمش را چه بگذارم بلاخره باید فرقی میان  خاک ما واین چیز باشد و اگرچنین نباشد حماقت است که برای به دست آوردن آن تا اینجا بیایم ولی صدحیف که دیگر وقت بازگشت است دلم نمی یاید پایم را از این گوی درخشان جدا کنم ولی دیگر مجبورم وارد این قوطی فلزی شوم و از دنیا ی شگفت انگیز  به دنیای خاکی خودم برگردم

ولی یادم می ماند که چقدر کوچکم نسبت به این جهان بی انتها .یادم می ماند که چقدر عظیم است خالق این شاهکار

****************************

موضوع:شب و روز
—-بازشب زیبای خداوند فرارسید.شبی که مانند گناه دردل یک انسان آسمان را به رنگ
سیاه پوشانده است.در شب لکه هایی سفید دیده می شود که گویا برای زیبا کردن شب به
کار گرفته می شود.
—-آسمانی که مانند دوست می ماند دوستی خوب که خود را در دامان دوستی با شب و روز
محاصره کرده است و راه فرارندارد جز اینکه با شب و روز زندگی خود را سپری کند .
صداقت را می توان درچشمان آسمان مشاهده کرد زیرا در دوستی با روز وشب تبعیضی
قائل نمی شود.
—-آسمان آن قدر پهناور است که انسان دوستی با آن را ترجیح نمی دهد بلکه فکر می کند
در حد واندازه او نیست.خورشید طلایی یکی از دوستان آسمان است که موجب پایدار شدن
دوستی او با روز می شود:روز وشب خود دریایی از معنی ست که ما انسان ها قابلیت
درک آن را نداریم وآن ها را دو دشمن بیش نمی دانیم درحالیکه دوستی این دو از عشق
بین لیلی و مجنون بیشتر است.
—-ماه نیزخود را جزو شب می داند وشب با ماه زیبایی فراوان خود را به رخ مردم این
جهان هستی می کشد وخورشید نیز زیبایی را در زندگی روز معنا می دهد و زندگی وی
را زیباتر می کند.
—-به نظر من شب زیبا تر است زیبایی که انگار برای مردم از خود تعریف می کند و
با آدم ها درد و دل می کند.ستاره ها هم محرم راز برخی از انسان ها شده اند وبرخی
ستاره ها را نماد خود در آسمان می دانند.
—-شب و روز وخورشید و ماه و ستارگان همه و همه روز و شب دنیای زیبای خداوند
خویش را می سازند که موجب زیبایی و عاطفی شدن جهان هستی شده است.بیایید ما
انسان ها هم مانند شب و روز باشیم ونهال محبت و دوستی را در دل همدیگر بکاریم.
پایان

*************************

روزی را توصیف کنید که در آن محبت نباشد:

به نا م خدا
روزی را توصیف کنید که در آن محبت نباشد:
روز سختی است،بسیار سخت.سختی که هیچ چیز نمی تواند آن را نرم کند.امروز مانند هیچ روزی نیست.در امروز هیچ محبتی خود را نمایان نمی کند،در این روز هیچ محبتی در جهان هستی نمی باشد.
روزی که در آن محبت نباشد،یعنی مرگ،یعنی خاموشی محض و یعنی به جای اینکه خارها از محبت به گل تبدیل شوند،از بی محبتی گل ها خار می شود.محبت مثل چیزی نیست که آن را در دست بگیری،محبت را باید با دل،قلب و روح خود حس کنی.حال شما فکر کنید که اگر روزی نوای زندگی بخش محبت در جهان دمیده نشود،چه می شود؟
می خواهم یکی از محبت های طبیعت را برایتان بگویم تا بهتر آثار بودن ویا نبود محبت را درک کنید.یکی از محبت های طبیعت خدا،مهرورزی آب به خاک است.آب محبتی را که در خود دارد به خاکی می دهد که آن را نژند و بی روح می خوانند.آن محبت کاری می کند که از دل همان خاک بی جان،گل های نغز و رنگارنگ برمی آید.اکنون بیندیشید روزی بی محبت یعنی چه و چگونه است؟
به نظر من هیچ روزی نیست که در آن حتی….حتی یک سرسوزرن محبت گیر نیاید.حتی اگر مردم و بشریت چراغ محبت را خاموش کنند،باز هم خدایی هست که گل محبت را در دل بعضی مردم بنشاند و چراغ آن را روشن نگه دارد.پس همیشه بدانیـــــــــــم که
محبت هیچ گاه و هیچ وقت نمی میرد.

19 + شانزده =

باز نشر مطالب سایت با درج لینک مجاز می باشد. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم