خرطوم » نوشته ها » انشا درمورد دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک اهو

انشا درمورد دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک اهو

ensha about hunter

انشا درمورد دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک اهو

من یک اهو هستم و میخوام براتون تعریف کنم روزی که یک شکارچی را دیدم چه ماجراهایی برام اتفاق افتاد.

یک روز در جنگل با دوستانم مشغول خوردن علف های خوشمزه بودیم و از زندگی لذت میبردیم که یکی از دوستانم گفت صدای خش خش میاد، نکنه یک شیر داره به ما نزدیک میشه و میخواد ما رو شکار کنه ؟

همه ترسیده بودن و اماده شده بودن که به محض دیدن شیر پا به فرار بذارن ولی بعد از اینکه از پشت درخت ها بیرون اومد متوجه شدیم که شیری درکار نیست و یک شکارچی با تفنگ شکاری است.

ما تا اون موقع نمیدونستیم که تفنگ چقدر میتونه خطرناک باشه به خاطر همین خیلی نترسیدیم و فقط حواسمون جمع کردیم که به ما نزدیک نشه که ناگهان صدای ترسناکی شنیدیم و ناخواسته به این طرف و ان طرف دویدیم. این صدای ترسناک صدای شلیک گلوله ای بود که خوشبختانه به نزدیکی من برخورد کرد و اسیبی ندیدم ولی ماجرا به همین خوبی تموم نشد چون شلیک دوم شکارچی به دوستم برخورد کرد و دوستم را کشت. شکارچی خیلی خوشحال شد ولی ما به خاطر کشته شدن دوستمان خیلی غمگین شده بودیم و از خدا خواستیم که نسل شکارچی ها را از بین ببرد تا نسل حیوانات پا برجا باشد.

شما هم اگر انشایی در مورد دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک اهو دارید در قسمت دیدگاه ها بنویسید.

تاکنون 94 نظر ثبت شده است.

  1. عالییییییییییی بود

  2. عالی بوووووووووووووووود

  3. انشا بود یا داستان کودکانه🤔🤔🤔🤔😣😣😣

  4. وا اینم شد انشا اخهههههههه

  5. سلام
    خوب بوداماخوب باید زیادمیشود

  6. این چی بود آخه .حداقل یه کم احساسی

  7. این چی بود آخه اه ه ه.یه کم احساسی آخه .واقعا حالم به هم خورد. . . ببخشیدا اگه ناراحت شدید.

  8. به نظرم این انشاء خیلی مبتدی هست و اصلا نشانه های نگارشی را رعایت نکرده است

  9. خیلیییییییییییییی بدددددددددددددد بوددددددددددددددددد

    • روزی از روز های خوب تابستان بود من و فرزندم مشغول خودن علف های خوشمزه بودیم او را بسیار دوست می داشتم و فقط می خواستم که خندیدنش را ببینم.روی علف های سرسبز غلط میزد ،می دوید و جست خیز می کرد؛ناگهان خشکش زد و قلبم تند تند میزد به او نزدیک شدم از درون چشمانش اشوب قلب کوچکش را خواندم او به پشت سر من خیره شده بود. وقتی برگشتم و به خودم امدم شکارچی درشت هیکل با یک اسلحه ای هولناک پشت سرمان بود چاره ای جز فرار نداشتم دستان کوچک فرزندم را گرفتم و تا جایی که نفسم و خدا یاری ام می کردند دویدم صدای شلیک گلوله را که شندیم رنگ از رخم پرید دیگر تاب دویدن نداشتم انگاه که سرشار از غم و اندوه بودم روزنه ی نوری بر من و فرزند دلبندم تابید محیط بانان بودند که جلوی ان شکارچی سنگ دل و بی رحم با شجاعت تمام ایستادند و ما را نجات دادند

19 − یازده =

باز نشر مطالب سایت با درج لینک مجاز می باشد. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم