خرطوم » نوشته ها » 6 شعر عاشقانه و ناب از فریدون مشیری

6 شعر عاشقانه و ناب از فریدون مشیری

شعر عاشقانه و ناب از فریدون مشیری

6 شعر عاشقانه و ناب از فریدون مشیری

اشعار عاشقانه فریدون مشیری جزء پر طرفدارترین شعر های عاشقانه است و ما در این مجموعه ، ناب ترین اشعار عاشقانه فریدون مشیری را برای شما گرداوری کردیم که امیدوارم خوشتون بیاد.

 
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
ان همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید

فریدون مشیری

.

.

.

هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه

دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد 

شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست

تـا به گـیتی دل از مهـر تـو لبـریـزم هـست

کـار با هـستی از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد سـحر 

بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق

چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست

فریدون مشیری

.

.

.

 

من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را

یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست

فریدون مشیری

.

.

.

اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
پرواز کن
به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
با اين که ناله ميکشم از دل
که آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر کن پياله را

فریدون مشیری

.

.

.

به خارزار جهان ، گل به دامنم ، با عشق
صفاي روي تو ، تقديم مي كنم ، با عشق

درين سياهي و سردي بسان آتشگاه
هميشه گرمم ، هميشه روشنم با عشق

همين نه جان به ره دوست مي فشانم شاد
به جان دوست ، كه غمخوار دشمنم با عشق

به دست بسته ام اي مهربان ، نگاه مكن
كه بيستون را از پا در افكندم ، با عشق

دواي درد بشر يك كلام باشد و بس
كه من براي تو فرياد مي زنم : با عشق

فریدون مشیری

.

.

.

گر چه با يادش ، همه شب
تا سحر گاهان نيلي فام ، بيدارم
گاهگاهي نيز ، وقتي چشم بر هم مي گذارم
خواب هاي روشني دارم ، عين هشياري
آنچنان روشن كه من در خواب
دم به دم با خويش مي گويم كه : بيداري ست
بيداري ست ، بيداري
اينك ، اما در سحر گاهي ، چنين از روشني سرشار
پيش چشم اين همه بيدار، آيا خواب مي بينم ؟
اين منم ، همراه او ؟ بازو به بازو
مست مست از عشق ، از اميد ؟
روي راهي تار و پودش نور ، از اين سوي دريا
رفته تا دروازه خورشيد ؟
اي زمان ، اي آسمان ، اي كوه ، اي دريا
خواب يا بيدار ، جاوداني باد اين رويای رنگينم

فریدون مشیری

پنج × دو =

باز نشر مطالب سایت با درج لینک مجاز می باشد. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم